بهرادبهراد، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 7 روز سن داره

بهرادسفیدبرفی

باغ شهریار 91....

  بهرادم روز 5شنبه که رفتیم پارک، روز شنبه ام با عمو سعیدو مامان پروانه رفتیم باغ شهریار ولی بازم شما از بیرون سیرمونی نداری با بابا تصمیم گرفتیم از این به بعد جاتم بیرون بندازیم ... اول رفتیم باغ بزرگه حسابی گوجه سبز چیدیمو دوری زدیمو بعدشم رفتیم باغ ویلایی...اونجا هم تو حسابی قدم زدیو توپ بازی کردی ، بعدشم چند ساعتی توپ خوابیدیو شام خوردیمو برگشتیم خونه... اون روز شما خیلی خسته شدی چون تو ماشین ساعت 11 شب خوابیدی تا فرداش ساعت 11 تازه 8.30 تا 9.30 هم خوابید بودی ،برای اولین بارسر سفره تو پبشمون نبودی ... در کل روز خوبی بود ...خوش گذشت ...
22 ارديبهشت 1391

کودکی که آماده تولد بود....

    کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»...
19 ارديبهشت 1391

اذیت های بهراد در 11 ماهگی.........

    بهراد عزیزم 1هفته ای هست که شما اعتصاب غذ ا کرد ی اصلا دوست نداری با قاشق غذا بهت بدم دوست داری خودت با دستت بگیری و بخوری هر چیزی و هر وقتی هم نمیخوری. سوپ که دوست داشتی نمیخوری.خیلی بی اشتها شدی .مولتی ویتامینی که دوست داری رو بهت میدم ولی هیچ فایده ای نداره ...نمیدونم شاید به خاطر دندونت باشه ولی هر چی هست هم منو اذیت میکنی هم خودت لاغر شدی .دوست دارم هرچه زودتر این روزها تموم بشه و مثل قبل بشی.... ناراحت میشم اینطوری میبینمت . دیروز اسهال و استفراغ گرفتی با بابایی بردیمت بیمارستانی که مامانی میخواد توش کار کنه (بیمارستان شهید فهمیده) بردیمت از 8 صبح تا 1 بعد از ظهر اونجا بودیم...
19 ارديبهشت 1391

فضولی و اولین دمر خوابیدن پسرم.........

اولین دمر خوابیدن جیگرم بهراد عزیزم این شب اولین شبیه که خودت خودت رو دمر کردی،واسم خیلی جالب اومدکه تا چند ساعت همینطوری خوابیدی .هی بهت سرمیزدم،دستمو جلوی بینیت میگرفتم ببینم نفس میکشی یا نه ،یه جورایی راحت نبودم میخواستم برگردونمت ولی گریه میکردی.... آخه شما تو کمد خاله میتا چیکار داری فضول..... ...
19 ارديبهشت 1391

لبخند دلنشین پسر گلم..........

  بهراد نازنینم...................... اولین بار با دیدن لبخند دلنشینت وارد دنیای کودکانه ات شدم و حالا حالا هم خیال بیرون اومدن از این دنیای زیبا تو سرم نیست.آرزو میکنم لبخندت همیشه پا بر جا باشد. دوستت دارم   ...
19 ارديبهشت 1391