اذیت های بهراد در 11 ماهگی.........
بهراد عزیزم 1هفته ای هست که شما اعتصاب غذا کردیاصلا دوست نداری با قاشق غذا بهت بدم دوست داری خودت با دستت بگیری و بخوری هر چیزی و هر وقتی هم نمیخوری. سوپ که دوست داشتی نمیخوری.خیلی بی اشتها شدی .مولتی ویتامینی که دوست داری رو بهت میدم ولی هیچ فایده ای نداره ...نمیدونم شاید به خاطر دندونت باشه ولی هر چی هست هم منو اذیت میکنی هم خودت لاغر شدی.دوست دارم هرچه زودتر این روزها تموم بشه و مثل قبل بشی....ناراحت میشم اینطوری میبینمت
.
دیروز اسهال و استفراغ گرفتی با بابایی بردیمت بیمارستانی که مامانی میخواد توش کار کنه (بیمارستان شهید فهمیده)بردیمت از 8 صبح تا 1 بعد از ظهر اونجا بودیم بدترین لحظه لحظه ای بود که میخواستن ازت رگ بگیرن انقد گریه کردی که منم گریم گرفتو پا به پای تو گریه کردم
،تا حالا نذاشته بودم انقد اشک از چشمای قشنگت بیاد....سرم و آمپول بهت زدن
و چون بابایی باید ساعت 1 میرفت سرکار مامان سکینه و بابا احمد اومدن دنبالمون تا بریم خونشون چون اصلا حال هیچ کاری رو نداشتم حالم خیلی بد بود....به ظهر نکشید خودم زیر سرم رفتم ،تب و لرز شدید گرفتم ....ولی خدارو شکر الان حال 2 تامون خوبه وفردا میریم خونمون.....


اذیت های بهراد در 11 ماهگی......... 
